.

.

به وبلاگ کتابخانه عمومی شهدای محراب زیباشهر خوش آمدید. کیفیت زندگی شما را دو چیز تعیین می کند: کتابهایی که می‌خوانید و انسانهایی که ملاقات می‌کنید. "مک لوهان" آدرس:جنب حسینه اعظم -شماره تماس:52545499-مسئول:خانم دادیان و کتابدار:خانم برومند
ایمیل مدیر : mina.boroomand@yahoo.com

» تير 1400
» خرداد 1400
» ارديبهشت 1400
» فروردين 1400
» مهر 1399
» شهريور 1399
» مرداد 1399
» ارديبهشت 1399
» اسفند 1398
» بهمن 1398
» آذر 1398
» آبان 1398
» مهر 1398
» مرداد 1398
» تير 1398
» خرداد 1398
» ارديبهشت 1398
» فروردين 1398
» بهمن 1397
» دی 1397
» آذر 1397
» آبان 1397
» مهر 1397
» شهريور 1397
» تير 1397
» ارديبهشت 1397
» اسفند 1396
» بهمن 1396
» دی 1396
» آبان 1396
» مهر 1396
» دی 1395
» شهريور 1395
» خرداد 1395
» ارديبهشت 1395
» فروردين 1395
» خرداد 1394
» ارديبهشت 1394
» بهمن 1393
» آذر 1393
» آبان 1393
» مهر 1393
» شهريور 1393
» مرداد 1393
» تير 1393
» ارديبهشت 1393
» آذر 1392
» آبان 1392


» خرید ساعت مچی
» نهاد کتابخانه های عمومی کشور
» نهاد کتابخانه های عمومی استان اصفهان
» وبلاگ امور كتابخانه های استان اصفهان
» ردیاب جی پی اس ماشین
» لیست پروزهای در حال ساخت
» ارم زوتی z300
» صیغه یابی
» جلو پنجره زوتی
» درگاه پرداخت واسط

 

 

تبادل لینک هوشمند

با سلام 
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان کتابخانه عمومی شهدای محراب زیباشهر و آدرس shzpl.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 16
بازدید هفته : 30
بازدید ماه : 581
بازدید کل : 97971
تعداد مطالب : 173
تعداد نظرات : 28
تعداد آنلاین : 1

Alternative content




RSS
درباره کتابخانه شهدای محراب:
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال پنج شنبه 26 تير 1399 در ساعت 13:3

 

این کتابخانه دارای چهار بخش

اصلی (بزرگسال،مرجع،کودک و نوجوان و بخش نشریات)میباشد.

بخش بزرگسال دارای 22000جلد کتاب با موضوعاتی از قبیل کامپیوتر و روانشناسی فلسفه،مذهبی عقیدتی،اجتماعی،هنری،پزشکی،شعر ،داستان و رمان ،تاریخی و... می باشد.

بخش مرجع شامل 1000جلد کتاب :(انواع دیکشنری و لغت نامه،اطلس،تفسیر و ...)

بخش کودک و نوجوان شامل 3000جلد کتاب کودک در زمینه های علمی،داستان،دایره المعارف و دانشنامه های کودک و نوجوان،هنری و...

بخش نشریات شامل بیش از 30 عنوان مجله با عناوین:آشپزباشی،کوک،مثلث،زن روز،دانشمند،غذا،تغذیه و سلامتی،شکار و طبیعت،جهانگردان،کودک و...

.:: ::.
معرفی کتاب پرتاب
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال سه شنبه 19 تير 1400 در ساعت 11:42

 «پرتاب» رمان کم حجمی است که به روزمره های یک مهندس موشکی که در وزارت دفاع مشغول به کار شده است، می پردازد. لغت «روزمره ها» را در جای درست خود به کار برده ام، چرا که هم لحن و زبان شخصیت اصلی که نیما، همان مهندس مذکور باشد، هم نحوۀ پیشبرد داستان و هم زاویۀ دید اثر، همه شباهت بسیاری به «خاطره نویسی» و یا «ثبت وقایع روزمره» دارند. در حقیقت، اولین مواجهۀ ما با داستان و شخصیت هایش، از لحظاتی قبل از شروع یک جلسۀ اداری مهم که بناست به چند و چون ساخت یک موشک و رادار هدف یاب آن بپردازد، آغاز می شود.

ما جزئیات جلسه را به تفصیل می خوانیم، با اصطلاحات فنی مهندسان حاضر در جلسه آشنا می شویم و درمی یابیم مسئلۀ اصلی مهندس جوان داستان، این موشک است و پروژۀ سنگینش که بر دوش او و همکار و همکلاسی سابقش افتاده. از این جا به بعد، شاید انتظار داریم با متن پیچیده تری مواجه شویم. می گویم «متن» و این کلمه را بر مبنای دو محور به کار می برم: اول، همان لحن داستان که در آغاز به آن اشاره شد که در حقیقت، نحوۀ انتخاب واژگان نویسنده است و دوم، زیرساخت های ادبی اثر. متأسفانه می بینیم که در هر دوی این محورها، نویسنده از یک سطح حداقلی فراتر نرفته است.

داستان، با ساده ترین و دم دست ترین کلمات ممکن و به ساده ترین شکل روایت، پیش می رود. ما هر روز، نیما را از اداره تا خانه و از خانه تا دانشگاه دنبال می کنیم، در مشکلات خانوادگی او سرک می کشیم و با تردیدهایش در ماندن در وزارت دفاع و یا حضور در پروژۀ پول ساز و خصوصی استادش، مواجه می شویم. گرچه این نکته که نویسنده در تلاش بوده تصویر کامل و همه جانبه ای از مهندس موشکی خود به ما نشان بدهد، بسیار قابل توجه و یکی از نکات مثبت اثر است، اما باید اشاره کرد که می شد این اتفاق، در متنی عمیق تر و زیباتر رخ دهد.


:: برچسب‌ها: پرتاب, مهندس موشکی, کتاب, ,
.:: ::.
معرفی کتاب باد و کاه
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال سه شنبه 17 تير 1400 در ساعت 18:38

 

در نگاه بسیاری از نویسندگان کشورمان فضاسازی به زمان های سپری شده در خاطرات گذشته بر میگردد.آن جاهایی که روستا میشود جهان داستان را میسازد. رمان «باد و کاه» نوشته محمدرضا بایرامی داستانی است روستایی و این مساله از دل مشغولی های همیشگی بایرامی است. در بسیاری از آثار او می توان ردی از آذربایجان و روستا گرفت و این رمان نیز از آن مستثنی نیست. راوی آن نیز یک نوجوان است که بایرامی دست پری در نوشتن از زاویه دید چنین شخصیتی دارد.

رمان باد و کاه یک ترکیب عالی است. راوی داستان یک نوجوان است و فضای روستایی در کنار داستانی از حوادث پیش از پیروزی انقلاب. در کنار این مساله توصیف های او از پاییز روستا و فصل خرمن و نیز به کار بردن ظریف اصطلاحات و عبارت های محلی آذری که در کار درو و خرمن به کار برده می شود از رمان او یک اثر بلند فولکلور و در عین حال یک تریلر داستانی با حل و هوای انقلاب اسلامی خلق کرده است. اثری که مخاطب آن هم می تواند نوجوان ایرانی خواهان متن داستانی جذاب باشد، هم علاقه مندان پیگیر به داستان هایی که کشف و نگاه تازه ای به انقلاب اسلامی دارند و هم علاقه مندان به داستان فولکلور.


:: برچسب‌ها: محمدرضا, بایرامی, کتاب باد و کاه, کتابخانه, خاطرات, جهان, ایران, داستان, نوجوان, ,
.:: ::.
یازدهمین جشنواره مسابقات کتابخوانی رضوی
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال چهار شنبه 16 تير 1400 در ساعت 10:44

 


:: برچسب‌ها: کتابخوانی, رضوی, مسابقه, امام رضا, مشهد, جشنواره, شهدای محراب, کتابخانه عمومی, دادیان, برومند, عضویت, مسابقات, جایزه, حضرت امام رضا, ,
.:: ::.
بخشودگی جرایم دیر کرد
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال دو شنبه 6 تير 1400 در ساعت 13:9

 


:: برچسب‌ها: کتاب, امانت, ,
.:: ::.
کاکی کنجکاو
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال پنج شنبه 3 تير 1400 در ساعت 12:11

 

.:: ::.
کتاب امام رضا و زندگی
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال سه شنبه 2 تير 1400 در ساعت 18:49

 در این اثر ،سبک زندگی رضوی را می آموزیم و قدری همراه پیشوای معصوم خودبه زندگی اهل ایمان سرک می کشیم.سیری در سیره زندگی هشتمین حجت خدا،ما را با شیوه زندگانی خاندان پیامبر(ص)آشنا می سازد.آنان همواره الگوی عملی پیروان خود بوده و با رفتار خودراه درست را به اهل ایمان نشان داده اند.امیدواریم این اثر ارزشمند ،نقشی بسزا در سامان دادن به سبک زندگی اهل ایمان داشته باشد و شمیم زندگانی امام رضا(علیه السلام)رادرخانواده هایمان بدمد.

مولف مجموعه احادیث مربوط در تبیین سبک زندگی رضوی(ع)در این اثر، از کتاب های معتبر همچون کتاب «شریف الکافی(اثر شیخ کلینی)»، عیون اخبارالرضا(ع) (اثر شیخ صدوق)، الارشاد(اثر شیخ مفید) و بحارالانوار(اثر علامه مجلسی) به همراه نیم نگاهی به آثار معاصر نظیر کتاب«مستندالرضا(ع) اثر عزیزالله عطاردی» گردآوری کرده است.

کتاب «امام رضا(ع) و زندگی» در 8 بخش، موضوعاتی چون امام و خانواده و خویشاندان، امام و مردم، امام و حاکمان، امام و خوراک و بهداشت، امام و علم و حکمت، امام و معصومان، امام و عبادت، امام و ذکر و دعا را مطرح می کند و به بررسی آن ها می پردازد.


:: برچسب‌ها: امام رضا, زندگی, ,
.:: ::.
عضویت رایگان
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال سه شنبه 31 خرداد 1400 در ساعت 15:13

 

.:: ::.
معرفی کتاب دختر شینا
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال پنج شنبه 8 خرداد 1400 در ساعت 16:5

 «دخترِ شینا» پیش و بیش از آنکه خاطراتِ همسرِ یک فرمانده‌ی شهیدِ سال‌های جنگ باشد، منظومه‌ی تکاملِ انسان است. اینکه چگونه درد و رنج، پوسته‌ی اولیه انسان را شکسته و او را در مسیر رشد و قد کشیدن قرار می‌دهد. قدم‌خیر کنعان محمدی، دختر نوجوان و روستازاده‌ای که به تعبیر خودش، به‌خاطر مدرسه نرفتن، حتی سواد نداشت تا عقدنامه را امضا کند، آرام‌آرام به‌همراه شوهر کارگرِ سیمان‌کارَش (که برای کار از یکی از روستاهای اطراف همدان راهی تهران می‌شد) در زمان جاری می‌شود و در جریان مسائل مربوط به امام و انقلاب قرار می‌گیرد. صمد، شوهرِ کارگر او، حالا بعد از انقلاب حرف‌های دیگری می‌زند. آدم جدیدی شده است. انگار بزرگ‌تر شده است: «در درگیری با منافقان مجروح شده و دکتر به او دو ماه استراحت داده بود. اغلب کنارش بودم. گفتم بیا قید شهر را بزنیدم و برگردیم روستایمان قایش! بدون اینکه فکر کند، گفت نه... نه... اصلاً حرفش را هم نزن. من سربازِ امامم. قول داده‌ام سربازِ امام بمانم. نباید توی رختخواب بخوابم. نمی‌دانی این روزها چقدر زجر می‌کشم.»


:: برچسب‌ها: دختر شینا, جنگ, ایران و عراق, hdvhk, ;jhfohki, lxhgui,
.:: ::.
معرفی کتاب پزشک پرواز
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال پنج شنبه 8 خرداد 1400 در ساعت 10:11

 تاب پزشک پرواز: خاطرات دکتر محمدتقی خرسندی آشتیانی نوشته فاطمه دهقان نیری، بخش‌هایی از رویدادهای ناگفته و زوایای اقدامات گروه پزشکی خدمت‌گذار را در دوران دفاع مقدس برای خواننده روشن می‌کند.

برای تدوین این کتاب، ده جلسه مصاحبه برگزار شد. محمدتقی خرسندی متن پیاده‌ شدۀ مصاحبه‌ها را بعد از تدوین اولیه مطالعه و تأیید کرد. در نهایت، آنچه در مقابل دیدگان شما قرار دارد، گویای خاطرات ایشان از دوران کودکی و نوجوانی، خاطرات تحصیلی، رویدادهای دفاع مقدس و سرانجام خاطرات پس از دفاع مقدس تاکنون است.

.:: ::.
28 اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم عمر خیام
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال پنج شنبه 28 ارديبهشت 1400 در ساعت 20:15

 

خلاصه زندگینامه خیام نیشابوری

عمر خیام نیشابوری متولد 28 اردیبهشت 440 در نیشابور است

فیلسوف، ریاضیدان، ستاره شناس، شاعر رباعی سرا و همه چیزدان بود که هیچگاه ازدواج نکرد، بیشتر ایرانی ها او را به شعر می شناسند گرچه ریاضیدان بزرگی بود


:: برچسب‌ها: خیام, اردیبهشت, کتاب, کتاب خواندن, مطالعه, معرفی کتاب, book, library, stady, کتابخانه, کرونا, دورکاری, ,
.:: ::.
نمایشگاه کتاب به مناسبت بزرگداشت خیام
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال سه شنبه 28 ارديبهشت 1400 در ساعت 13:14

 

.:: ::.
معرفی کتاب به مناسبت بزرگداشت خیام
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال سه شنبه 27 ارديبهشت 1400 در ساعت 15:11

 

در روزهای 24 و 25 اسفندماه 84 با همکاری دانشگاه قطر و مشارکت محققان و اساتید دانشگاه‌های تهران، تربیت مدرس، فردوسی، الزهرا، آزاد از جمهوری اسلامی ایران و دانشگاه‌های مؤته و یرموک اردن و دانشگاه ملی داکای بنگلادش و دانشگاه ملی داغستان و تاجیکستان و عین الشمس مصر و حلب سوریه سمینار بین‌اللمللی بزرگداشت حکیم عمر خیام نیشابوری را برگزار کرد. هدف اصلی از برگزاری این سمینار معرفی، تبیین و شبه‌زادیی از ابعاد کم‌نظیر شخصیت فیلسوف، ریاضی‌دان، حکیم و شاعر فرزانۀ ایران‌زمین بود که طی یکصدسال اخیر در جهان عرب به مشهوری ناشناخته و مجهول تبدیل شده است . با وجود شهرت فراوان وی اما چهره واقعی این فرهیخته گرانسنگ همچنان در پرده‌ای از ابهام باقی مانده است. این کتاب گزیده‌ای از پنجاه مقاله رسیده به دبیرخانه سمینار است که پس از تأیید کمیته علمی، منتشر شده است. عناوین برخی از مقالات بدین قرار است: بحث از شراب و حقیقت/ حسین الهی قمشه‌ای، خیام و تقویم جلالی/ امیر اکبری، اثر فرهنگ و اندیشه در سبک فنی ـ بلاغی شعر خیام/ مریم النعیمی، شعر عربی عمرخیام/ یوسف بکار، ساختار و محتویات رباعیات خیام/ بهادر باقری، نیشابور در زمان حکیم عمرخیام/ محسن رحیمی‌فر و محمدجواد تابان‌فر، ویژگی‌های تیره خیامی اندیشه/ مهدی زرقانی، شاعر حکیم یا حکیم شاعر/ احمد محسنی و ... .


:: برچسب‌ها: خیام, اردیبهشت, کتاب, کتاب خواندن, مطالعه, معرفی کتاب, book, library, stady,
.:: ::.
معرفی کتاب رستم و سهراب به مناسبت روز بزرگداشت فردوسی
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال دو شنبه 24 ارديبهشت 1400 در ساعت 11:28

 وزی رستم هوای رفتن به شکار کرد و با رخش به سوی مرز توران رفت پس آنجا را پر از گورخر دید شاد شد و شکاری زد و آتش بیفروخت . درختی را کند و در گورخری که شکار کرده بود چون سیخی فرو برد و بر آتش گذاشت . پس از صرف غذا و نوشیدن آب خوابید . هفت هشت تن از سواران ترک رخش را دیدند و او را دنبال کردند . رخش دوتا از آنها را با لگد کوبید و سر یکی را از تن جدا کرد . پس آنها با کمند گردن او را به بند آوردند و به شهر بردند وقتی رستم برخاست و رخش را ندید غمگین شد و پیاده به سوی سمنگان رفت تا مگر نشانی از او بیابد .

چنینست رسم سرای درشت                  

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

وقتی رستم به سمنگان رسید خبر به شاه سمنگان بردند که رستم پیاده آمده و رخش را گم کرده است . شاه سمنگان به پیشوازش رفت و به گرمی از او استقبال کرد . رستم گفت رخش را در اینجا گم کردم اگر اورا بیابی پاداشت می دهم وگرنه سر بزرگانت را خواهم برید .شاه گفت خشمگین مشو و مهمان من باش . رخش پنهان نمی ماند و ما او را پیدا می کنیم. شاه او را به کاخ برد و از او به خوبی پذیرایی کرد . وقتی شب شد و همه خوابیدند شخصی با شمعی خوشبو خرامان به بالین رستم آمد و پشت سرش ماهرویی چون خورشید تابان بود . رستم از دیدن او شگفت زده شد و از او پرسید نامت چیست ؟ و این موقع شب اینجا چه کاری داری؟ دخترک پاسخ داد : من تهمینه دختر شاه سمنگان هستم . در بین شاهزاگان کسی همتای من نیست . کسی تاکنون رخ مرا ندیده و صدایم را نشنیده است . من درباره شجاعت و جسارت تو زیاد شنیده ام و حالا تو را اینجا یافتم. اگر تو بخواهی من از آن تو هستم چون اولا شیفته تو شده ام و ثانیا می خواهم فرزندی از تو داشته باشم و سوم اینکه تمامی سمنگان را می گردم تا رخش تو را پیدا کنم . وقتی رستم زیباروی پرخردی چون او را دید از موبدی خواست تا او را از پدرش خواستگاری کند . دانشومند نزد شاه رفت و از دختر او برای رستم خواستگاری کرد . شاه سمنگان شاد شد و پذیرفت و آنها ازدواج کردند .

وقتی صبح شد بر بازوی رستم مهره ای قرار داشت که آن مهره را در همه جهان می شناختند .آن را به تهمینه داد و گفت : اگر دختردار شدی این را به گیسوی او ببند و اگر پسردار شدی آن را به بازویش ببند و سپس از او خداحافظی کرد و به سوی شاه سمنگان رفت پس او مژده داد که رخش را یافته است . رستم سوار رخش شد و شاد و سرحال به سوی ایران و از آنجا به زابلستان رفت . بعد از گذشت نه ماه تهمینه پسری به دنیا آورد زیبارو چون رستم که نامش را سهراب نهادند. وقتی یکماهه شد مانند کودک یک ساله بود و در سه سالگی به میدان قدم نهاد و در پنج سالگی چون شیرمردان شده بود و در ده سالگی کسی نمی توانست با او نبرد کند .روزی نزد مادر رفت و گفت: پدر من کیست ؟ اگر کسی بپرسد چه پاسخ دهم ؟ مادر گفت: تو پسر پهلوان پیلتن رستم هستی و از نوادگان سام و زال می باشی . نامه ای از رستم به او نشان داد با سه یاقوت رخشان و سه کیسه زر که پدرش زمانیکه او بدنیا آمده بود فرستاده بود . تهمینه گفت افراسیاب نباید در این مورد چیزی بداند زیرا او دشمن پدرت است و اگر هم پدرت بداند که تو چنین یلی شده ای تو را نزد خودش می برد و من از دوری تو ملول می شوم . اما سهراب کفت : این سخنی نیست که آن را پنهان کنم و تو نباید این را پنهان می کردی . اکنون من از ترکان سپاهی آماده می کنم و به ایران می روم و کاووس را از تخت به زیر میاورم و طوس و گرگین و گودرز و گیو و گستهم و نوذر و بهرام را نابود میکنم و بعد رستم را به جای کاووس می نشانم سپس به توران رفته و افراسیاب را به زیر می کشم و تو را بانوی شهر ایران می کنم .سپس خواست اسبی پیدا کند که تهمینه به چوپان گفت : هرچه اسب هست بیار تا او انتخاب کند . اما هر اسبی می آوردند تاب تحمل دست سهراب را هم نداشت. یکی از دلیران آمد و گفت من کره ای از نژاد رخش دارم . سهراب شاد شد و آن اسب را آزمایش کرد و انتخاب نمود . سپس نزد شاه سمنگان رفت و از او کمک خواست و او نیز هرچه خواست به او داد و مجهز روانه اش کرد.

افراسیاب باخبر شد که سهراب کشتی بر آب انداخته است و لشکری جمع نموده و قصد جنگ با کاووس شاه را دارد . شاد شد و هومان و بارمان را با دوازده هزار سپاهی روانه کرد و به آنها سپرد که نباید این پسر پدرش را بشناسد تا وقتی رودرروی هم قرار گرفتند اگر رستم کشته شد ما به راحتی ایران را به چنگ آوریم و سپس در یک شب سهراب را در خواب می کشیم اما اگر سهراب در نبرد کشته شد از رستم انتقام گرفته ایم . پس هومان و بارمان نزد سهراب رفتند با نامه ای از افراسیاب که در آن نوشته بود اگر ایران را به چنگ آوری دیگر سمنگان و ایران و توران یکی می شود و ما به تو کمک می کنیم .سپاهیان به سوی مرز ایران رفتند . دژی به نام دژ سپید بود که ایرانیان به آن دژ مستحکم امید زیادی داشتند و نگهبان آن هم هجیربود . گژدهم که از بزرگان آن دژ بود پسری به نام گستهم داشت که هنوز کوچک بود و دختری سوارکار و نامدار به نام گردآفرید داشت . وقتی سهراب نزدیک دژ سپید رسید هجیر با اسب به نزد او تاخت . سهراب شمشیر کشید و از نام و نژادش پرسید .هجیر گفت : من در جنگ همتایی ندارم و نامم هجیر است و اکنون سر از تنت جدا می کنم. سهراب خندید و به سرعت جلو رفت و بعد از زد و خورد زیاد او را به زمین زد و خواست سرش را ببرد پس هجیر غمگین شد و از سهراب زنهار خواست . سهراب پذیرفت و او را بست . افراد دژ وقتی آگاه شدند که هجیر اسیر است نگران و افسرده شدند. وقتی دختر گژدهم از موضوع آگاه شد خود را آماده نبرد کرد و گیسوانش را زیر زره مخفی کرد و جنگجو طلبید . سهراب به جنگش آمد . ابتدا گردآفرید او را تیرباران کرد و سپس با نیزه با هم جنگیدند و گردآفرید نیزه ای به سهراب پرتاب کرد. سهراب خشمناک جلو آمد و با نیزه به کمربند گردآفرید زد و زره او را درید .گردآفرید تیغ کشید اما سهراب نیزه او را به دو نیم کرد و خشمناک خود را از سرش درآورد به ناگاه گیسوان دختر پریشان شد . سهراب جا خورد و شگفت زده شد و با خود گفت: زنان ایرانی که اینچنین هستند پس مردانشان چه هستند ؟ پس او را با بند بست و گفت که سعی نکن از من بگریزی. چرا با من قصد جنگ کردی ؟ تا کنون شکاری چون تو به دامم نیفتاده بود . گردآفرید به او گفت : ای دلیر دو لشکر نظاره گر ما هستند پس تو برای من ننگ و عیب مخواه .اکنون که دژ در تسخیر توست . پس لبخند معنی داری به سهراب زد و چشمانش سهراب را مسحور کرد . سهراب با او تا در دژ آمد و او را آزاد کرد . گردآفرید خود را در دژ انداخت و به بالای دژ رفت و از آنجا به سهراب گفت :ای پهلوان توران برگرد . سهراب گفت : من بالاخره تو را به دست می آورم.ای ستمکار تو به من قول دادی پس پیمانت چه شد؟ گردآفرید خندید که ایرانیان همسر ترکان نمی شوند . من قسمت تو نیستم. تو با این یال و کوپال همتایی بین پهلوانان نداری اما اگر شاه کاووس بفهمد که تو از توران سپاه آورده ای شاه و رستم خشمناک می شوند و تو تاب رستم را نداری و شکست می خوری .دریغ است که تو بمیری بهتر است به توران برگردی.

 

                                                          

                                                   

سهراب گفت : امروز گذشت ما فردا جنگ را از سر می گیریم و بالاخره من تو را به چنگ می آورم . وقتی سهراب برگشت گژدهم نامه ای برای کاووس نوشت که سپاه زیادی برای جنگ نزد ما آمده است با پهلوانی که سنش بیش از چهارده سال نیست و من تاکنون کسی مثل او راندیدم نامش سهراب است و درست مثل رستم است . او هجیر را شکست داد و الان هجیر اسیر اوست . گژدهم نامه را به پیکی داد و گفت از راه زیر دژ برو تا کسی تو را نبیند و سپس خود گژدهم و دودمانش هم از همان راه فرار کردند . وقتی خورشید سر زد توران آماده جنگ شدند و سهراب نیزه به دست بر اسب نشست و در فکر آن بود که گردان لشکر را بگیرد و به بند بکشد اما وقتی قصد دژ کرد کسی را ندید و فهمید شبانه فرار کرده اند .سهراب دربدر به دنبال گردآفرید بود و افسوس می خورد که چنین تیکه زیبایی را از دست دادم . عجب آهویی از چنگم رها شد . ناگهانی آمد و دلم را ربود و رفت .سهراب همینطور خودش را می خورد و نمی خواست کسی به رازش پی ببرد ولی عشق پنهان نمی ماند چون از عشق دختر رنگ به چهره سهراب نمانده بود . هومان باتجربه فهمید که او عاشق شده است پس در فرصتی به او گفت : نباید بیهوده به کسی دل ببندی . پهلوان نباید فریب بخورد .الان تمام یلان ایران به جنگ ما می آیند و تو اول این کار را تمام کن بعد سوی کار دیگر برو . تو وقتی جهان را گرفتی همه پریچهرگان از آن تو هستند . از این سخنان سهراب بیدار شد .

هومان افراسیاب را از فتح دژ سپید باخبر کرد و او شاد شد . اما وقتی کاووس باخبر شد باناراحتی گیو را نزد رستم فرستاد و خواست تا رستم سریع نزد آنها بیاید و کمکشان کند . وقتی گیو نزد رستم رسید و ماجرا را گفت : رستم تعجب کرد و گفت : چگونه ممکن است در میان ترکان چنین پهلوانی بوجود آید . من از دختر شاه سمنگان پسری دارم که هنوز کوچک است و چهارده سال بیش ندارد . رستم به گیو گفت : بیا تا به کاخ برویم و دمی بیاساییم پس به آنجا رفتند . دوباره گیو به او گفت کاووس به من گفته است در زابل نمانیم و فورا به ایران برویم . رستم گفت امروز باشیم و فردا حرکت می کنیم اما روز بعد هم حرکت نکردند و روز سوم هم به رامش و مستی گذشت روز چهارم گیو گفت :اگر کاووس خشمناک شود کسی را نمی شناسد . رستم گفت : ناراحت مباش او به ما نمی شورد . پس رخش را زین کردند و سپاهی آراستند که پهلوان سپاه زواره بود .وقتی رستم به ایران رسید بزرگانی چون طوس و گودرز به استقبالش آمدند و وقتی نزد شاه رسیدند او عصبانی بود و بر سر گیو بانگ زد و بعد به رستم پرخاش کرد و سپس به طوس گفت :برو هردو را دار بزن . طوس دست تهمتن را گرفت پس رستم آشفته شد و به شاه گفت: همه کارهایت از دیگری بدتر است و شهریاری شایسته تو نیست . مصر و شام و هاماوران و روم و سگسار و مازندران خسته از شمشیر من هستند و همه بنده رخش منند پس دست طوس را پس زد و رفت و بر رخش نشست و کفت : اگر من خشمگین شوم کاووس و طوس کیستند که مرا به بند آورند ؟ من بنده شاه نیستم بلکه بنده خدا هستم . همه می خواستند مرا پادشاه کنند اما من قبول نکردم . اگر من تاج و تخت را می پذیرفتم تو به این بزرگی نمی رسیدی . من بودم که کیقباد را به تخت نشاندم و اگر او را به ایران نمی آوردم تو به این بزرگی نمی رسیدی.

اگر من به مازندران نمی آمدم و دیو سپید را نمی کشتم تو الان در اینجا نبودی . سپس به بزرگان گفت : دیگر مرا در ایران نخواهید دید پس به فکر جانتان باشید که زورتان به سهراب نمی رسد . این را گفت و رفت .

بزرگان ناراحت شدند و به گودرز گفتند این گره به دست تو باز می شود . پس نزد شاه دیوانه برو و او را به راه بیاور .

گودرز نزد شاه رفت و گفت :چرا با رستم چنین رفتاری کردی؟ حالا بدون او ما از بین می رویم. شاه پشیمان شد پس گفت : تو نزد او برو و به نرمی او را بیاور. گودرز با سران سپاه به دنبال رستم رفتند و گفتند : تو می دانی که کاووس مغز ندارد . او می گوید و پشیمان می شود اگر تو از شاه ناراحت هستی ایرانیان که گناهی ندارند . رستم گفت: من از کاووس بی نیازم و دیگر با او کاری ندارم . گودرز باز هم با او صحبت کرد و نرمش کرد و گفت: ننگ است که توران به ما غلبه کنند . رستم گفت:می دانی که من از جنگ فرار نمی کنم و با اینکه شاه قدر مرا نمی داند بازمی گردم. وقتی رستم برگشت شاه از او پوزش خواست و گفت: که تندی سرشت من شده است . من از این دشمن جدید ناراحت بودم و چون دیرکردی ناراحت شدم وگرنه پشتگرمی من به توست و من پشیمان هستم از اینکه تو را آزردم. رستم پاسخ داد : ما همه بنده شاه و گوش به فرمانت هستیم .

شاه گفت : بهتر است امروز را جشن بگیریم و فردا آماده نبرد شویم . وقتی خورشید سر زد کاووس دستور داد که حرکت کنند تا اینکه به دژ سپید رسیدند . سهراب سپاه ایران را دید . سپاهی که انتها نداشت . هومان از ترس آه کشید . سهراب گفت: نباید ترسید چون در این میان کسی که همتای من باشد نیست و من فرد نامداری نمی بینم .

صبحگاه تهمتن نزد کاووس رفت و اجازه خواست تا ببیند که این پهلوان کیست . رستم جامه ترکان پوشید و نزدیک دژ شد و صدای ترکان را می شنید پس داخل شد .

زمانیکه سهراب می خواست به رزم برود تهمینه برادرش ژنده رزم را با او فرستاد تا پدرش را به او بشناساند . پس رستم سهراب را دید که در یک طرفش ژنده رزم و طرف دیگر هومان و بارمان بودند ژنده رزم برای کاری بیرون رفت و در تاریکی رستم را دید و به او گفت کیستی ؟ در روشنی بیا تا ببینمت . رستم مشتی بر گردن او زد و او در دم جان داد .

سهراب که منتظر ژنده رزم بود به دنبالش فرستاد . خبرآوردند که او مرده است . سهراب ناراحت شد و به بزرگان گفت :معلوم است که دشمن در میان ماست . سهراب قسم خورد که انتقام ژنده رزم را از ایرانیان بگیرد . وقتی رستم به سپاه ایران رسید در راه گیو را دید که پاسداری می دهد . گیو خروشید : کیستی؟ رستم خندید . گیو گفت کجا رفته بودی؟ پس رستم موضوع را تعریف کرد . روز بعد که خورشید سر زد سهراب خفتان پوشید و با مغفر و تیغ هندی براه افتاد و در بلندی ایستاد تا سپاه ایران را ببیند پس هجیر را به نزد خود طلبید و از او خواست تا با صداقت پاسخش را بدهد و هجیر هم پذیرفت .سهراب از شاه و گیو و طوس و گودرز و گستهم و بهرام و رستم نشانی خواست و گفت :آنها را به من نشان بده . بعد پرسید آنکه در قلب سپاه است کیست ؟ هجیر گفت : او کاووس شاه است. بعد از راست سپاه پرسید . هجیر پاسخ داد: او طوس نوذر است . سهراب گفت : او که در سراپرده سرخ است کیست ؟ هجیر گفت: او گودرز است . سهراب پرسید آنکه در سراپرده سبز است کیست|؟ هجیر با خود فکر کرد اگر رستم را به او بشناسانم ممکن است ناگاه به طرف او رود و دمار از روزگارش درآورد پس هجیر گفت : او نیکخواهی از چین است که به تازگی نزد شاه آمده است . سهراب نامش را پرسید و او گفت: چون من مدتهاست که در این دژ هستم و او بعد از رفتن من نزد شاه آمده است نامش را نمی دانم.

سهراب از هجیر خواست تا رستم را به او نشان بدهد ولی او گفت که او اینجا نیست اگر بود تو از هیکل و یال و کوپالش او را می شناختی و می فهمیدی نمی توانی از پس او برآیی.

سهراب عزم جنگ کرد و تا قلب سپاه کاووس رفت و به شاه گفت : چرا نام خود را کاووس کی نهادی؟ تو که قدرت جنگ با شیران را نداری. من در شبی که ژنده رزم کشته شد قسم خوردم که از ایرانیان کسی را باقی نگذارم و کاووس را به دار بزنم . از سپاه ایران کسی یارای پاسخ دادن نداشت .

کاووس طوس را نزد رستم فرستاد و گفت که من همتای او کسی را ندارم و تو باید به کمکمان بشتابی رستم پس از دریافت پیام به طوس گفت : هر وقت شاه مرا خواسته به خاطر جنگهایش بوده است ومن از کاووس جز رنج ندیده ام .

رستم ببربیان پوشید و بر رخش نشست و زواره را به جای خود در سپاه قرار داد. وقتی رستم به نزدیک سهراب رسید گفت: از اینجا به سوی دیگر رویم و بجنگیم. سهراب پذیرفت و تقاضای جنگ تن به تن کرد و گفت : تو فرسوده ای و توان جنگ با مرا نداری . رستم گفت: آرام باش . بسی دیوان که به دست من تباه شدند پس صبر کن تا مرا در جنگ ببینی.دلم به حالت می سوزد و نمی خواهم تو را بکشم . ناگاه سهراب پرسید : تو کیستی و از چه نژادی هستی؟ من فکر کنم تو رستم باشی . رستم گفت : نه من رستم نیستم .

هر دو به آوردگاه رفتند و با شمشیر به جنگ پرداختند . تیغها ریز ریز شد پس با عمود باهم جنگیدند . عمودها هم شکست و زره های هردو پهلوان پاره شد . تنهایشان پر از عرق و لبهایشان خشک بود .همانا حیوانات بچه های خود را می شناسند اما انسان فرزند خود را با دشمن فرق نمی گذارد .

رستم با خود گفت : تا کنون نهنگی چون او ندیدم . جنگ دیو سپید در برابر این جنگ هیچ است. پس هردو به سوی هم تیر انداختند ولی زره مانع تیر می شد پس تصمیم گرفتند کشتی بگیرند اما بی فایده بود .

سهراب با گرز به کتف رستم زد که او از درد به خود پیچید اما بالاخره چون دیدند از پس هم برنمی آیند رستم به سپاه توران زد و سهراب هم به سپاه ایران حمله کرد و بسیاری از سپاهیان را کشتند اما رستم فکر کرد ممکن است به کاووس زیانی برسد پس غرید و به سهراب گفت : چرا جنگ با من را رها کردی ؟ سهراب گفت : تو ابتدا به توران حمله بردی.

رستم گفت شب شده است فردا با هم کشتی می گیریم پس وقتی برگشتند سهراب به هومان گفت که فردا حساب او را می رسم .رستم نیز ابتدا با گیو درباره قدرت سهراب سخن گفت و بعد نزد برادرش رفت پس از صرف غذا و آب به زواره گفت : اگر من فردا کشته شدم ناراحت مشو و قصد جنگ با آنها را مکن و به زابل نزد زال و رودابه برو و آنها را دلداری بده و بگو نریمان و سام و فریدون و جم همه مردند بالاخره روز مرگ هرکسی فرا می رسد و کسی جاودان نیست .

خورشید که سرزد تهمتن ببر بیان پوشید و به دشت نبرد رفت . سهراب به هومان گفت : هرچه بیشتر به او نگاه می کنم فکر می کنم که او خود رستم است و من نباید با او بجنگم .هومان گفت : من بارها با رستم جنگیده ام او رستم نیست .

سهراب خفتان پوشید و به دشت نبرد آمد و با روی شاد به رستم گفت : دیشب چطور گذشت ؟ بیا بنشین با هم صحبت کنیم و دل از جنگ بشوییم . من دلم به تو کشیده می شود . من از نام تو بسیار پرسیدم اما نام تو را به من نگفته اند پس تو نامت را پنهان مکن .

رستم گفت : دیشب سخن از کشتی گرفتن بود من فریب سخنان تو را نمی خورم پس به کشتی گرفتن پرداختند و تا مدتی با هم در نبرد بودند که بالاخره سهراب کمربند رستم را گرفت و او را به زمین زد و خنجر کشید اما رستم گفت: رسم این است که کسیکه شخصی را به زمین می زند بار اول سرش را نمی برد بلکه بار دوم که او را زمین زد این کار را می کند .سهراب قبول کرد چون هم دلیر و هم جوانمرد بود . هومان از نبرد آنها پرسید و سهراب هرچه گذشته بود را بازگفت . هومان گفت: اشتباه کردی او تو را گول زد . نباید به دشمن فرصت دهی .

سهراب گفت دیر نشده است حالا می بینی با او چه می کنم. وقتی رستم از چنگ سهراب رها شد به طرف آب رفت و سپس نزد خدا نیایش کرد و به یاد سالهای گذشته افتاد که نیروی زیادش باعث دردسرش می شد و از خدا خواسته بود از نیرویش بکاهد اما حالا که در برابر سهراب قرار گرفته بود گفت: ای خدا همان نیروی گذشته ام را به من بازگردان .

دوباره به سوی میدان جنگ رفت و با هم گلاویز شدند این بار رستم سهراب را به زمین زد پس خنجر کشید و سینه او را درید .

 

سهراب در آخرین دقایق زندگی گفت : مادرم نشان پدرم را به من داد ولی من جانم به لبم رسید و او را ندیدم ولی تو بدان پدرم هرجا که باشد انتقام خون مرا از تو می گیرد چون بالاخره این خبر به رستم می رسد .

وقتی رستم این سخن را شنید چشمش تیره شد و مدهوش به او گفت : از رستم چه نشان داری؟ رستم من هستم پس نعره زد و گریان شد و موی از سر کند . وقتی سهراب دانست که او رستم است گفت : بند جوشن مرا باز کن و مهره خودت را که به مادرم دادی ببین . رستم اشک می ریخت ولی سهراب به او گفت : جای گریه نیست حالاکه من می میرم ترکان هم کارشان تمام است کاری کن که شاه قصد جنگ باآنها را نکند که آنها به خاطر من به جنگ آمدند.

سپاه ایران نگران رستم بود .رستم خروشان و نالان بر رخش نشست و نزد سپاه آمد . سپاهیان با دیدن او شاد شدند ولی از ناراحتی او تعجب کردند . زواره از او سؤال کرد : چه شده است؟ رستم ماجرا را بازگفت و توسط برادرش به هومان پیام داد: من با تو جنگ ندارم اما تو بودی که باعث مرگ پسرم شدی . هومان پاسخ داد : من گناهی ندارم هجیر بود که تو را به او نشناساند . رستم عصبانی نزد هجیر رفت و خواست سرش را ببرد اما بزرگان واسطه شدند و او را از مرگ نجات دادند . رستم خنجر کشید که سر خودش را ببرد اما بزرگان به پایش افتادند و گودرز گفت : چه فایده که تو بمیری اگر پسرت عمرش باقی باشد زنده می ماند اما اگر رفتنی باشد خوب چه کسی است که در دنیا جاودان باشد؟ رستم به گودرز گفت : نزد کاووس برو و بگو از نوشدارویی که در گنجینه خود دارد با جامی از می برای من بفرستد تا شاید سهراب زنده بماند . گودرز پیام رستم را به کاووس داد اما کاووس گفت : البته رستم پیش من محترم است اما من نباید کاری کنم که از دشمنم دوباره به من بد برسد . یادت هست او می گفت : کاووس کیست ؟ و با من به زشتی یاد کرد؟

آیا یادت رفته که سهراب می گفت : ایرانیان را می کشم و سر کاووس را به دار می زنم اگر او زنده بماند نمی توانم مهارش کنم پس گودرز برگشت و سخنان کاووس را گفت و گفت :تو باید خودت نزد او بروی . در همین زمان خبر رسید که سهراب مردو دیگر به چیزی جز تابوت نیاز ندارد .

رستم خروشید و مویه کرد و از اسب پیاده شد و خاک بر سر می ریخت و گفت: چه کار کردم اگر مادرش بفهمد به او چه بگویم؟ کدام پدر چنین کاری می کند ؟

کاووس وقتی باخبر شد نزد رستم رفت و او را دلداری داد که : نباید دل به دنیا ببندیم عاقبت همه ما مرگ است .من وقتی او را دیدم گفتم که او شبیه ترکان نیست . حالا کاری است که شده و گریه سودی ندارد .

رستم گفت : او مرده است . تو دیگر به جنگ ادامه نده و به ترکان کاری نداشته باش . شاه گفت : اگرجه آنها به من بد کردند ولی چون تو عزم جنگ نداری من قبول می کنم .

شاه به سوی ایران روانه شد و رستم با سپاهش به زابل رفت . وقتی به زابل رسیدند بزرگان بر سر خاک می ریختند .زال که تابوت را دید پیاده شد . رستم با جامه دریده نزد او آمد و گفت: ببین گویی سام سوار است که در تابوت خوابیده است . زال اشک می ریخت و رستم می گفت : تو رفتی و من خوار و زار ماندم . وقتی رودابه تابوت سهراب را دید به گریه افتاد و نالان شد. وقتی همه بر و قامت و یال و موی سهراب را می دیدند از خود بیخود شده و اشک می فشاندند. چندین روز بر رستم گذشت و او همچنان در غم و درد می سوخت .  

                                                   

جهان را بسی هست زین سان به یاد               

بسی داغ بر جان هرکس نهاد

پس خبر به توران رسید که سهراب کشته شد وقتی شاه سمنگان و تهمینه خبر را شنیدند جامه برتن دریدند و نالان شدند و تهمینه مویه کنان می گفت :

چرا آن نشانی که مادرت داد                      

ندادی برو بر نکردیش یاد

نشان داده بود از پدر مادرت                    

ز بهر چه نامد همی باورت

کنون مادرت ماند بی تو اسیر                  

پر از رنج و تیمار و درد و زحیر

چرا نامدم با تو اندر سفر                        

که گشتی بگردان گیتی سحر

مرا رستم از دور بشناختی                       

ترا با من ای پور بنواختی

  

 

 

پس سر اسب پسرش را گرفت و گاهی بر سرش بوسه می زد و رویش را به سمهایش می مالید.دستور داد در و دیوار را سیاه کنند و روز و شب کارش ناله و مویه بود و بالاخره یکسال پس از مرگ سهراب در غم او بود .

 


:: برچسب‌ها: شاهنامه, فردوسی, روز بزرگداشت فردوسی, رستم, رستم و سهراب, سهراب, داستان فارسی, شعر فارسی,
.:: ::.
نمایشگاه مجازی با موضوع امام علی به مناسبت شهادت امام علی (ع)
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال دو شنبه 12 ارديبهشت 1400 در ساعت 20:20

 


:: برچسب‌ها: امام علی(ع), شهادت, شب قدر, دعا, آمرزش, کتاب, book, library, iran, شیعه, مذهب, ,
.:: ::.
نمایشگاه مجازی آثار شهید مطهری به مناسبت روز معلم
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال دو شنبه 11 ارديبهشت 1400 در ساعت 10:18

 


:: برچسب‌ها: مطهری, کتابدار, کتابخانه, عمومی, کرونا, بورس, کتابخوانی, مسابقه, منابع,
.:: ::.
نمایشگاه مجازی کتاب با موضوع عطار نیشابوری
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال دو شنبه 27 فروردين 1400 در ساعت 12:49

 به مناسبت روز بزرگداشت عطار نیشابوری نمایشگاه مجازی از کتب موجود در کتابخانه برگزار گردید.


:: برچسب‌ها: عطار, نمایشگاه, کتاب, کرونا, دورکاری, اسرارنامه, پندنامه,
.:: ::.
فعالیت مجازی
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال دو شنبه 19 فروردين 1400 در ساعت 17:28

 قابل توجه اعضا محترم کتابخانه و کتاب دوستان عزیز به اطلاع میرساند کتابخانه به دلیل شیوع کرونا ویروس تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد.ولی فعالیت های مجازی کتابخانه در وبلاگ و همچنین صفحه شخصی کتابخانه در اینستا گرام به آدرس MEHRAB.PLIB@ادامه دارد. 


:: برچسب‌ها: کتابخانه, شهدای محراب, دور کاری, کرونا, کووید19, اینستاگرام,
.:: ::.
20مهر روز بزرگداشت حافظ گرامی باد.
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 20 مهر 1399 در ساعت 12:59

 

  20مهرماه، روز بزرگداشت حافظ
خواجه شمس الدين محمد شيرازي شاعر و حافظ قرآن، متخلص به حافظ و معروف به لسان الغيب از بزرگترين شاعران غزل سراي ايران و جهان به شمار مي رود. حافظ را نمي توان از سنخ شاعران تک بعدي و تک ساحتي محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به يک وجه خالص تفسير و تاويل کرد.


شعر حافظ داراي ابعاد گوناگون و متنوع سرشار از راز و رمز و پرسش از حقيقت هستي است.
صبحدم از عرش مي آمد خروشي، عشق گفت
قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر مي كنند


:: برچسب‌ها: حافظ, شهدای محراب, کتاب, کتابخانه, کتابخوانی, ,
.:: ::.
آدرس پیج اینستاگرام کتابخانه
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 19 مهر 1399 در ساعت 10:49

 mehrab.plib

 

.:: ::.
معرفی کتاب چای خوش عطر پیرمرد(کتاب جهت امانت موجود در کتابخانه)
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 18 مهر 1399 در ساعت 16:55

 

معرفی کتاب

کتاب حاضر بیان داستان هایی از زندگانی سیدحسن مدرس است که به قلم سیدسعید هاشمی منتشر شده است.
مدرس، ازجمله شخصیت هایی است که باوجود تاثیر بسیارش بر جریان های انقلابی پس از خود، آن چنان که باید، به آن پرداخته نشده است. مدرسی که هیچ گاه در مقابل ظلم سر خم نکرد و تا پای جان، به خاطر آرمان های خود ایستاد و ایستاده نیز به شهادت رسید.


:: برچسب‌ها: معرفی کتاب, چای خوش عطر, پیرمرد, شهدای محراب, سیدحسن مدرس, شهادت, کتابخوانی, کرونا, سیگنال, ,
.:: ::.
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 16 مهر 1399 در ساعت 9:39

 قابل توجه اعضا محترم کتابخانه

به دلیل وضعیت قرمز شیوع ویروس کووید19 در شهرستان و پیشگیری از شیوع بیشتر از خدمات حضوری به اعضا تا اطلاع ثانوی معذوریم.قابل ذکر می باشد کتابدار در محل خدمت حضور دارد و  به صورت تلفنی به سوالات اعضا پاسخگو میباشد.

شماره تماس کتابخانه:031-52545499


:: برچسب‌ها: کرونا, کووید19, وضعیت هشدار, کتابخانه, شهدای محراب, شهرستان مبارکه, شیوع کرونا,
.:: ::.
معرفی کتاب غواص ها بوی نعنا میدهند(موجود در کتابخانه)
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 16 مهر 1399 در ساعت 9:3

 

معرفی کتاب غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند

غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند روایت داستانی ۷۲ غواص لشکر انصارالحسین همدان است که به قلم حمید حسام به رشته تحریر درآمده است.

خلاصه کتاب غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند

حمید حسام براساس خاطرات بازماندگان و شاهدان عینی عملیات کربلا ۴، حماسه آفرینی غواصان لشکر انصارالحسین همدان را در دی ماه سال ۱۳۵۶، روایت کرده است. این داستان در کتابی با عنوان غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند، منتشر شده است.

 

 


:: برچسب‌ها: غواص ها بوی نعنا میدهند, کتابخانه, زیباشهر, شهرستان مبارکه, کتابخانه عمومی, دفاع مقدس, همدان, حسام, ,
.:: ::.
ساعت کاری جدید کتابخانه
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 13 مهر 1399 در ساعت 11:20

 

کتابخانه از شنبه تا 4شنبه از ساعت 8صبح الی 17.30 به صورت یکسره باز می باشد.

5 شنبه ها از ساعت 8 الی 13

 


:: برچسب‌ها: کتابخانه, شهدای محراب, ساعت کاری,
.:: ::.
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 7 مهر 1399 در ساعت 19:46

 

.:: ::.
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 26 شهريور 1399 در ساعت 14:28

 


:: برچسب‌ها: کودک, کتابخوانی, خردسالان, عروسک انگشتی, قصه گویی, ,
.:: ::.
مسابقه کتابخوانی
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 5 شهريور 1399 در ساعت 18:2

 


:: برچسب‌ها: سفری که پر ماجرا شد, مسابقه کتابخوانی, ,
.:: ::.
روز پزشک
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 1 شهريور 1399 در ساعت 8:18

 


:: برچسب‌ها: روز پزشک, بوعلی سینا, حکیم, زیباشهر, ,
.:: ::.
معرفی کتاب آن بیست و سه نفر(موجود در کتابخانه)
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 26 مرداد 1399 در ساعت 11:23

معرفی کتاب آن بیست و سه نفر

همه‌ی ماجرای �حماسه‌ی خرمشهر�، آن چیزی نیست که تا به حال شنیده‌ایم. در بطن و متن این ماجرا، وقایع و رخدادهای زیادی مغفول مانده که کمتر به آن‌ها پرداخته شده است. درست در همان روز جمعه‌ی شروع عملیات، یک گردان از لشکر ۴۱ثارالله به فرماندهی �قاسم سلیمانی� در محاصره‌ی دشمن گرفتار شدند و ...

 

در اولین ساعات صبح روز جمعه دهم اردیبهشت ماه ۱۳۶۱، رزمندگان ایرانی پس از دو سه عملیات پیروزمندانه و غرورآفرین، عملیات دیگری را با نام �بیت‌المقدس� آغاز ‌کردند. عملیاتی که پس از بیست‌و‌سه روزِ پر از حادثه و التهاب، بالاخره به ثمر نشست و با خبر خوش �خرمشهر آزاد شد� کام مردم را شیرین ‌کرد.

اما همه‌ی ماجرای �حماسه‌ی خرمشهر�، آن چیزی نیست که تا به حال شنیده‌ایم. در بطن و متن این ماجرا، وقایع و رخدادهای زیادی مغفول مانده که کمتر به آن‌ها پرداخته شده است. درست در همان روز جمعه‌ی شروع عملیات، یک گردان از لشکر ۴۱ثارالله به فرماندهی �قاسم سلیمانی� در محاصره‌ی دشمن گرفتار شدند و نه راه پیش‌روی داشتند و نه عقب‌نشینی. ارتش عراق هم از فرصت استفاده کرد و حملات خود را بر روی این محور افزایش داد. در نتیجه تعدادی از نیروهای ایرانی توسط ارتش عراق به اسارت در آمدند.

از نیروهایی که اسیر شدند، ۲۳ نفر کسانی بودند که سن و سال کمتری داشتند و به اصطلاح ما، هنوز پشت لبشان سبز نشده بود؛ نوجوان‌هایی که پانزده تا هفده سال بیشتر نداشتند. بی‌شک ماجرای اسارت این ۲۳ نفر آن‌قدر مهم و شنیدنی هست که �مرتضی سرهنگی� آن را جزو ده واقعه‌ی مهم دوران دفاع مقدس قلمداد ‌کرده است.

حالا بعد از گذشت بیش از سی سال از آن ماجرا، خاطرات آن روزها منتشر شده است. کتاب �آن بیست و سه نفر� نوشته‌ی احمد یوسف‌زاده روایت هشت ماه از اسارت نه‌ساله‌ی یکی از همین ۲۳ نفر است که رهبر انقلاب هم در نخستین روزهای سال ۹۴، آن را خوانده و بر آن تقریظی هم نوشته‌اند.

کتاب آن بیست و سه نفر اما به‌جز روایت ماجرای اسارت نوجوانان کرمانی، پرده از فراتر بودن جنگ به آنچه در جبهه‌ها اتفاق می‌افتد نیز برمی‌دارد. یوسف‌زاده وقتی از مهر مادرش می‌نویسد که دل کندن از کوچکترین فرزند برایش دشوار است، وقتی از مادر �اکبر دانشی� می‌نویسد که به واسطه‌ی برادرش به او پیغام داده که بعد از مرگ پدر، تو تنها نان‌آور خانه‌ای و دلخوشی خانواده‌ی شش نفره به توست و ما را به که می‌سپاری، و ده‌ها اتفاق دیگر از این دست، آن‌ها را به‌خوبی به تصویر ‌کشیده و مخاطب، خیلی خوب می‌فهمد که جنگ صرفا �خط مقدم� نیست و تا عمق شهرها و روستاها نیز امتداد پیدا می‌کند.

داستان آن بیست و سه نفر با روایت حال و هوای مردم عراق که برای اسرای ایرانی در حرم حضرت موسی‌بن‌جعفر علیه‌السلام آرزوی سلامتی دارند و مردم تهران که در مهدیه و بعد از دعای کمیل برای آزادی اسرا دعا می‌کنند، دلها و عواطف انسان‌ها و خانواده‌ها را نیز در کنار ماجرای جبهه‌ها به تصویر کشیده است. در بخشی از کتاب میخوانیم:

�شب جمعه بود. صالح تا نیمه‌شب زیر پتو ماند و به اخبار و برنامه‌های رادیوی ایران گوش داد. حیاط زندان خلوت شده بود. به‌جز نگهبان ورودی همه خواب بودند. از زندان کناری هم هیچ صدایی نمی‌آمد. ما همچنان بیدار مانده بودیم که صالح از زیر پتو بیرون بیاید و بگوید از رادیو چه شنیده است. سرانجام صالح گوشه‌ی پتو را بالا زد. وقتی مطمئن شد نگهبان‌های عراقی خوابند، از ما خواست بی‌سروصدا فقط کمی به او نزدیک بشویم. شدیم. صالح، صدای رادیو را اندکی بیشتر کرد. می‌خواست ما هم بشنویم آنچه خودش داشت می‌شنید. صدای حزینی از رادیو شنیده می‌شد. پخش مستقیم دعای کمیل بود از مهدیه‌ی تهران. دعاخوان که رسیده بود به آخرین فراز دعای کمیل، شروع کرد به دعا کردن تا رسید به اینجا که �خدایا به‌حق زندانی بغداد، امام موسی کاظم، الساعه وسیله‌ی استخلاص همه‌ی زندانیان اسلام را، مخصوصا آن عزیزانی که در زندان‌های بغدادند فراهم بفرما!� مردم در مهدیه‌ی تهران آمین گفتند و در زندان بغداد اشک در چشمان ما حلقه زد...�

یکی از اتفاقات منحصربه‌فرد در ماجرای �آن بیست و سه نفر� ماجرای دیدار با صدام و سوءاستفاده‌ی تبلیغاتی از آن‌هاست. صدام با دیدن فیلم نوجوانان ایرانی اسیرشده، تصمیم می‌گیرد تا شکستی را که در صحنه‌ی نبرد در حال شکل‌گیری برای ارتش اوست، با یک ضربه‌ی تبلیغاتی به جبهه‌ی مقابل جبران کند و اینگونه وانمود کند که جمهوری اسلامی کودکان را به زور به میدان جنگ می‌آورد. به همین منظور دیداری را با آنان تدارک می‌بیند:

�با تندی از ما خواستند بلند شویم و بایستیم. ایستادیم، بی آنکه بدانیم برای چه می‌ایستیم. از پشت سر صدای پا کوبیدن نظامیان بلند شد و عکاس‌ها به‌سمت صداها هجوم بردند. از فاصله‌ی دور دیدیم مردی با لباس نظامی، دست دخترکی سفیدپوش را گرفته و دارد به‌سمت ما می‌آید... مرد به ما نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. حالا او را کاملا می‌دیدیم که لبخند می‌زد و به‌سمت صندلی شاهانه می‌رفت. او صدام حسین بود؛ رئیس جمهور عراق. دنیا انگار روی سرمان خراب شد. ما در قصر صدام بودیم. مردی که شهرهایمان را موشک‌باران و به خاکمان تجاوز کرده بود. او جوانان وطنمان را کشته بود و در آن لحظه چشم در چشم ما در فاصله‌ی چندمتری‌مان داشت لبخند می‌زد و ما هیچ کاری نمی‌توانستیم بکنیم؛ جز اینکه مثل همیشه گره در ابروان بیندازیم، که یعنی ما از حضور در کاخ رئیس جمهور عراق شادمان نیستیم.�

اما بی‌شک یکی از نقاط قوت این کتاب، قلم روان و ساده و در عین حال جذاب و توصیف‌گر نویسنده است. یوسف‌زاده به‌خوبی و باحوصله حالات انسانی و فضای وقوع رویدادها را ترسیم کرده و مخاطب را با خود به زندان‌های مخوف عراق ‌برده است. علاوه بر این ارجاع‌های به گذشته (فلاش‌بک) که نویسنده از دوران اسارت به دوران زندگی در روستای خود زده، به ترسیم فضای بهتر حالات روحی اسرا برای خواننده‌ی کتاب کمک کرده است.

کتاب �آن بیست و سه نفر� در چهار فصل اصلی تنظیم شده است و در هر یک، رویدادهای یکی از فصل‌های سال ۶۱ شمسی در دوران اسارت تشریح شده اند. تنظیم مناسب کتاب، علاوه بر قلم شیوای نویسنده، به مطالعه‌ی آسان و روان کتاب کمک می‌کند.

  


:: برچسب‌ها: آن بیست و سه نفر, معرفی کتاب, شهدای محراب, اسارت, ,
.:: ::.
کتابخوان مردادماه99
نویسنده خانم برومند و خانم دادیان تاریخ ارسال شنبه 7 مرداد 1399 در ساعت 10:3

 


:: برچسب‌ها: کتابخوان ماه, مرداد99, کتابخوانی, ,
.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 6 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.